متن زیبای زیر دلنوشته ای است از دوست بسیار خوبم
رها . که بر من منت گذاشتند و اجازه دادند که این زیبا نگاشته را نقش زنم بر قلب چشمه و مهتابم .
بسیار سپاس .
نمی دانم چه چیز باعث شد که از خواب بیدار شوم...
به ساعت نگاه میکنم عقربه کوچک روی عدد ۴ است وعقربه بزرگ هم به دنبال آن،
انگار هیچ وقت خسته نمی شوند از این حرکت مکرر ...
بی خوابی زده به سرم ، تنم کش و قوس می آید نمی توانم خوداری کنم...
پناه می برم به کاغذ و قلم ، قلمی که همیشه کار خودش را خوب می داند...
شروع می کنم به سیاه کردن دل کاغذ، چقدراین کار را دوست دارم...
سیاه کردن صفحات سفید و تداخل این دو رنگ با هم چه هارمونیه قشنگی می شود...
و کاغذ ، کاغذی که همیشه تحمل میکند ، تا قلم بنویسد و دل آزرده اش را آزرده تر کند .
اما اینبار خسته ام از نوشتن...از عشق ...از نوشتن این همه دروغ...
خسته ام از این کلمات کودکانه...
از این دلخوشی های بچه گانه ... از این مستی و سردرگمی...
خسته از بازی های بچه گانه از بازی با این همبازی های بچه تر از خودم...
خسته از دویدن برای رسیدن..
برای رسیدن به هیچ ..
خسته ام از این اعتیاد قلبم به عشق..
از اعتیاد چشمانم به اشک٬خسته از باور دروغی بنام عشق...
خسته از این قمار... از قمار دل...
قماری که آخرش چه برنده باشی و چه بازنده ٬ بازنده ای بیش نخواهی بود...
قماری که در پایانش بجای مشتی اسکناس چکشی رد و بدل میشود ...
که برنده با آن بر دل بازنده میکوبد چکشی که فقط خرد میکند...
و دست به دست منتقل میشود ..
بازنده های قمار امروز شاید چکش بدستان قمار فردا باشند...
خسته از جارو کردن خرده شیشه های دل.
از بریده شدن دستم به دست این خرده شیشه های مقدس از مرهم گذاشتن بر این زخم های کهنه...
خسته از شنیدن صدا در دل که هر از گاه غریبه ای بر آن میکوبد...
خسته از نوشتن نام این رهگذران بر دیوار دلم با تیشه ی عشق...
از پاک کردن نام این رهگذران پس از رفتنشان ازاین ویرانه ی دل..
خسته از کاروانسرا شدن دل و به زیر سوال رفتن عشق ...
از تخت بلند می شوم و پنجره ی اطاقم را باز می کنم ...
با خود فکر میکنم این گلهای کاغذی صورتی رنگ که سر در گوش هم نهاده اند...
چه رازی را با هم در میان میگذارند ؟؟
به همه روزهای زندگیم فکر می کنم به گذشته به حال...
با خود میگویم همه روزهای خوب چه زود میگذرند و خاطره می شوند ...
و این رسم زندگیست و باید پذیرفت...
پس از مدتی سردم می شود بین یک فنجان قهوه و چای ، قهوه را انتخاب می کنم ...
یک قهوه تلخ ِتلخ مثل دل شکستن ، مثل بدیها و کینه ها ، مثل حقیقت..
لب تخت می نشینم ، آرام فنجان را برای مدتی به تنم می چسبانم..
بعد قهوه را هم میزنم ولبخندی می زنم ..
آرام آرام آن را می خورم دوباره فکر میکنم... قهوه ام تمام میشود.
در آن هنگام تصمیمی می گیرم و آن اینکه..
" رها شوم از هر قید و بند عاشقانه "
رهــــــــا پـــاییـــزان